تبلیغات
سام گوناگون
دوشنبه 28 بهمن 1387

فکر خلاق

   نوشته شده توسط: سام    نوع مطلب :عشق/زندگی/مرگ ،

 

فکر خلاق

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی بود و تعمیر آن نیز فایده ای نداشت. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید،کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند.

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارانی شدن فرا رسید.

اگر کتاب ها به زودی منتقل نمی شد خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید.


قطعا ادامه مطلب میتواند برای شما جالب و جذاب باشد



ادامه مطلب

سه شنبه 8 بهمن 1387

سخنان ارزشمند

   نوشته شده توسط: سام    نوع مطلب :سخنان ارزشمند ،

    خب در اقدامی جدید علاوه بر مطالب قشنگ همیشگی عشق زندگی مرگ از این بار به سخنان زیبا از تمام مشاهیر و بزرگان جهان هم خواهیم پرداخت با نظرات خودتون اشتیاق مارو بیشتر نمایید
با تشكر

   
اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان نزدیک شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون به سراب مانند که چون کمی به آنان نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو آشکار سازند. (گوته)
□□□
حتما ادامه سخنان هم خواندش خالی از لطف نیست


ادامه مطلب

جمعه 4 بهمن 1387

چه انتظار عجیبی

   نوشته شده توسط: سام    نوع مطلب :انتظار ،

چه انتظار عجیبی ....تو بین منتظران هم  عزیز من چه غریبی ..
عجیب تر كه چه آسان نبودنت شده عادت...چه کودکانه سپردیم دل به غصه قسمت......
نه كوششی نه وفایی...فقط نشسته و گوییم..خدا كند كه بیایی


جمعه 4 بهمن 1387

بهترین زمان عمر

   نوشته شده توسط: سام    نوع مطلب :عشق/زندگی/مرگ ،

بهترین زمان عمر

 
دو روز به تولدم مانده بود. دو روز دیگر سی ساله می‎شدم و در رابطه با ورود به دهه جدیدی از زندگی‎ام احساس اضطراب می‎كردم و از اینكه بهترین سال‎های جوانی‎ام را پشت سر می‎گذاشتم‎، اندوهگین بودم‎.
    زندگی‎ام در حلقه‎ای تكراری افتاده بود. صبح‎ها به سركار می‎رفتم‎. هفته‎ای سه بار به كلاس ورزشی‎ می‎رفتم و بعد به خانه بر می‎گشتم‎. دلخوشی مهمی در زندگی نداشتم و حالا احساس می‎كردم با ورود به‎ سی سالگی با جوانی‎ام وداع می‎كنم‎. همسایه‎ای هفتاد و نه ساله و بسیار سرحال و سرزنده داشتم كه با دیدنش‎، متعجب می‎شدم‎. او بسیار شاد و بانشاط بود و روزی كه در خیابان با هم روبه‎رو شدیم با دیدن‎ غم و اندوه در چهره‎ام پرسید: «جریان چیست‎؟ چرا این قدر گرفته هستی‎؟»
    به او گفتم كه به خاطر ورود به دهه سه عمرم‎، احساس نگرانی می‎كنم و نمی‎دانم اگر به سن او برسم‎، چه حال و روزی پیدا می‎كنم‎. بعد پرسیدم‎: «ممكن است خواهش كنم به من بگویی بهترین زمان عمرت‎ كی بوده است‎؟»
    او بدون لحظه‎ای تردید پاسخ داد: «خوب اگر جواب فلسفی مرا به سؤال فلسفی‎ات می‎خواهی‎، خوب گوش كن‎».

حتما پاسخ این مرد را مطالعه نمایید.

 


ادامه مطلب

دنبالک ها: مجله راه زندگی ،

پنجشنبه 3 بهمن 1387

باور ندارم‎، چون نمی‎بینم

   نوشته شده توسط: سام    نوع مطلب :عشق/زندگی/مرگ ،

باور ندارم‎، چون نمی‎بینم


در زمان‎های دور، كشاورزی با ایمان و درستكار در مزرعه‎اش زندگی می‎كرد. او تمام روز روی‎ مزرعه‎اش كار می‎كرد و زندگی‎اش را از راه حلال می‎گذراند. او همیشه سر وقت‎، نماز می‎خواند و خداوند را عبادت می‎كرد. روزی از جاده‎ای می‎گذشت كه ناگهان مرد بیماری را گوشه جاده دید. او مرد را به خانه‎اش برد و با دلسوزی از او پرستاری كرد. صبح روز بعد، مرد كشاورز برای خواندن نماز صبح از خواب بیدار شد و مرد بیمار را بیدار كرد تا نمازش را بخواند، ولی او گفت دوست ندارد نماز بخواند، چون خداوند را نمی‎بینند و نمی‎تواند چیزی را كه نمی‎بیند عبادت كند. كشاورز چیزی نگفت و به‎ خواندن نماز مشغول شد.

ادامه داستان رو حتما مطالعه كنید


ادامه مطلب

دنبالک ها: مجله راه زندگی ،

تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...